شیماوداوود
عاششششششققققتم
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان ازپی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده
ازدست تو افتادبه
خاک
وتو رفتی و هنوز
خش خش
گام
تو
تکرار کنان میدهد آزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما سیب نداشت
نظرات شما عزیزان:
نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1391برچسب:, ساعت
16:26 توسط ش.د.| نظر بدهيد |
Power By:
LoxBlog.Com |